IMG_2585
انسان در حبس

من و این پیله کجا خواهیم رفت??روح من در بدنم زندانیست….😞
روح..این مجرم بی جرم و گناه..در تمام تن من حبس شدست…😞
من کجا خواهم رفت باتنی زندانی??
خسته ام از قسمت..از همان تقدیری,,که مرا اینگونه..و تورا پاک سرشت!!!
…من هم آدم هستم…
خسته ام از گنه ناکرده که به پایم بستست….😞
خسته از آدمها…از نگاه های شما آدمها که مرا ننگ,,مرا کافر و بی دین خوانید….😞

یک کمی جای خدا را به خودش قرض دهید!!!!!!!!
و بیائید پایین!!
…من هم آدم هستم…
خسته ام از نگه آدم ها…😞
از همه آدم ها😞
خسته از طرد شدن از خانه…😞
خسته از آه پدر….😞
«این شمایید که مرا می شکنید»
من و این روح دمادم..هردم..در میان طعنه و خنده و خشم همه آدم ها می شکنیم…😞

خدا چیست??
خدا کیست??
خدا را دیدید??
من نمایان تر از آنم که مرا طرد کنید…
یک کمی روح مرا درک کنید…
یک کمی قلب مرا لمس کنید…
تن و این روح به جنگ اند و تو در جنگ با من?????
من هم انسانم خب….دست من بود که اینگونه شدم???خسته ام از همه درد و غمم😞
عاقبت بمب جنون می ترکد….
میروم از دنیا….
آه حیف که گناهیست نبخشودنی و بس شیرین..😞
من نباید بکشم جسمم را…
قتل روحم اما…روزی صدبار به دست خود توست…😞
تو که خود را انسان میدانی!!!
بس کن این ظلم و برادر کُشی و دل شکنی…😞
تن من بد خستست…روحم از آن بدتر…😞
کم بپاش برتن و روحم تو نمک!  که سراپا زخم است….😞

پیله ام را بشکاف….
خسته ام کرده نگاهت دیگر…😞
…من هم آدم هستم…

مادر ای پاک تر از هرچه که هست…
تو مرا میفهمی..پس چرا قلب مرا میشکنی??😞
خسته ام کرده کلامت مادر…😞
نفرت و کینه و نفرین کافیست…!!

من هم از عمق وجودت هستم…
خون تو در رگ من هم جاریست…
دست من نیست که اینگونه شدم ای مادر😞😞😞
میشوم گل پسری که عصایت بشود….
خسته ام از گفتن….
عاشقم…عاشق تنهایی خود…مرگ..سکوت…😞

لعنتی خسته ام از دست خدا…..
پیله ام را بدرید….قدرتی دیگر نیست که نفس تازه کنم….
یک کمی روح مرا درک کنید….
یک کمی قلب مرا لمس کنید….

…من هم آدم هستم…

بهزاد نامدار